Art of the Day
Friday, February 15, 2008
پیامک
برگرفته از بلاگ.هرم.ارگ
ای کاش عشق را زبان سخن بود
،درود
این بساط را نمی خواهم! نان به سفره و جامه به تنم نیست. " آی آدمها" آب را بلعیده و بی تابی ام افزون است. آری! می پیمایم این
بالشتک خواب آور یادگار عصرهای کودکی گرم مادربزرگانه. سیاهیهایم با برف اما پاک نمی شود. قدمهایم بی مهتاب چشمانت بهرحال
سوی تاریکی است؛ نه درنوردیدن آن. تنها تنها رفتن این مسیر، دلی دلی کنان. شب تا به صبح. صبح حقیقی چشمانت و
می خوانم هی: مجنون شده ام مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت جان را یک سلسله کن

Tuesday, February 5, 2008
دنیا
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی بوفق مرادست، دلا! خرده مگیر
مرا هله ای کهنه ریسمانهای پیچیده
که چو راحله جوانی هست، مرا چه به پیر؟
تو را هله ای به زهر غمزه های آلوده
که با همچو آخته ابرویی، تو را چه به تیر؟
زند به قدوم ناز، بوسه آن خوش انصاف
که ببندد باز زنجیری به پای من تقدیر
شب سیاه است و می به راه و هلاک استسقا
که رفت به خواب و که گفت مریز و بمیر؟
بگوش جان نیوش کردم آن پیغام سروش
سحرم به لطف، نامحرم، کرد اعدام بی شمشیر
"رخ دوست را هر که دیده سر به دار آویخته"
دل گوشه گیر من دریغ، مسلوب ز گوشه تیر!
هر دو شانه اش را که می بینی، به فسوسی همی خندد
و تو در خیال آغوشی که به بوسه اش درگیر!
هر زبانه اش که می سوزی، مپرس که هست تقصیرت؟
بسوز و آتش نمی گیرد، خرقه بی نهایت تقصیر
اگر چو بوسه ی حافظ رخ ماه را بیالایی
چه تدبیر برتر از آنکه سکوت را کنی تصویر
Monday, February 4, 2008
Wednesday, January 16, 2008
Wednesday, January 9, 2008

دوست دارم همشو! 2 تقریباً مساوی است با 2! نه؟ با کدوم مدل ریاضی؟ کدوم حقیقت محض؟ کدوم تحکم زمینی؟
Tuesday, January 8, 2008
Monday, January 7, 2008
Tuesday, January 1, 2008
A poem By the best foreign; Sir Walter Scott
Happy New Year
Saturday, December 29, 2007
Wednesday, December 26, 2007
Monday, December 24, 2007
Thursday, December 13, 2007
!خوردی؟ نوش جان

من امروز چند ساله شدم؟ بی خبرم! در حال بررسی مردمک چشمم سر بلند می کنند و چشم می بندند و این جمجمه مبارک را تکان می دهند و ناله ای به وسعت اتاق فرا می گیردتم که ...
که مُردم. در عین حال همه می گریند. و مرگ می خندد. به چه می خندد؟ می ترسم! عشقم بر بالینم نشسته و مرگ بالای سرش، سر جلو می آورد و حرس مرا در می آورد. من هم هنوز زندهام! اما چه فایده که همه بر باوری غیر از آنچه که حقیقت است اصرار دارند. اولین چیزی که به فکر اطرافیان می رسد به من الهام می شود. آخر من مردم! حدس می زدم. برادرزاده حرامزاده ام! .... آخ که اگر دستم از گوشش رد نمی شد! چنان کشیده ای می خواباندم که دیگر تا به پاهایش ایستاده است به فکر ارث آن مرحوم!!!! نیافتد. بی پدر مادر! سریع موبایل کم شارژم را برداشته و یک پیامک روانه همراه اول همسر عزیزم می کنم! اه! او هم که همیشه اس ام اس هایش پر است! هزار بار گفتم ... ولش کن به پسر ارشدم که آن طرف ایستاده پیامک ول می کنم! امیدوارم که برسد! لعنتی! مخابرات آشغال! پندینگ است! آخر چه بگویم با این سیستم ابلهانه شان که این ور هم جوابگو نیست! فکر می کنم! عوضش انگار بالاخره می شود ما را هم سوار بنز کنند؟!! این بنز های نعش کش جدید را می گویم! آهان! یکهو رسید انگار! پسر گلم، موبایلش را بر می دارد! نگاه می کند! و با قورت دادن آب دهان و مایحتوی آن که حس بدی حتی به من ننه مرده هم می دهد، تأملی در گریه هایش می کند و به آرامی به اطرافیانش می گوید که ناشناسی که شماره اش نیافتاده به او پیامک زده که: "بابا به خدا من اینجا هستم! چرا حناق گرفته اید؟! " و همسر احمقش که در کنارش هست می گوید که: " در این موقعیت به این اشتباهیات توجهی نشان نده. مگر آن مرحوم پدر ناکامت نبود؟ !! " می خواهی با پشدس بروی در سیستم برخی دوستان! اما حیف که اسلام، به قول دوستان، دست مان بسته است و فامیل بازیهای مألوف! کم کم گندش در می آید که شارژمان هم تمام شده و دیگر هیچ! برادر زاده می گوید با خودش، که کم کم دارد گندش در می آید! من تعجب می کنم! می گوید به همه: درست نیست جنازه این گونه در کف زمین بماند برای همه مان سخت است ولی بی حرمتی به اوست! جز من مردی پیدا می شود که برویم کارهای کفن و دفن را تا تعفن آن مرحوم بلند نشده بکنیم؟ من تازه می فهمم منظور بی ناموس راذلانه اش از حرف قبلی چه بود؟! سگ بر قبر آن کسی بشاشد که تو را مرد نامید!!!! بگذار بیایی این ور می فهمانمت! وقتی با برو بچس اجرایی اینجا ریختیم بر هم که نیایند برای نعش کشی انتقال روحت! سرگردان در آن خرابشده که جسارت است، مانند باد معده در خیابانها، بدون کوچکترین سگ محلی احد الناسی پیچیدن آغازیدی! آن وقت است که قول معروف شدهی "توی روحت!" را از نزدیک لمس می کنی! حالا شد! برو! برو دیگر! اِاِاِ تو که یک عمر با کارت سوختهای من مسافرت دوبیت! می رفتی. حالا جواز دفن و گواهی فوت بگیر رضای خدایی شدی! من دهانی از تو صاف کنم! بگذار! بگذار وبلاگم را آپدیت کنم! این پست را داشته باش! باز هم پته هایت را بر آب می ریزم! منتظر باش! مواجب بگیر خاین!!
خوردی؟ نوش جان!
برگ سبزی است تحفه درویش!

















