Art of the Day

Empty now

Tuesday, July 20, 2010

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟
زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد
با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟
مظلوم را ندا چه باشد جز نشان قلم بر تارک کاغذ؟

Friday, July 16, 2010

Monday, July 12, 2010

صنعت تیراندازی

"بنده" آن نیست که موئی و میانی دارد
"شاهد کشتن" آن باش که "جانی" دارد
"لب به جان" شد سخنم تا تو "جوابش دادی"
آری، آری! سخن عشق "بیانی" دارد
خم ابروی تو "و" صنعت تیراندازی
"نیست خالی به جز از آن که نشانی" دارد

Friday, July 2, 2010

لغتنامه هوشمند

لغتهای مهم گفتار روزانه ما در فارسی و انگلیسی که تجربه شخصی خودمه

context - فضا - جو
***to be out of context - رو فضا صحبت کردن
intimidation - جو دادن
frustrated - شاکی
it's sick - awesome- swell - wicked - خفن - خدا - باحال
check (it) out - حالشو ببر - (اینو) داشته باش
yo - bro - حاجی
folks- buddies - رفقا
bunch of folks - اراذل
kind of -sort of - یه جورایی - انگاری
bottom line is- نهایتش اینه که
* sexist - بی ناموس
overprotection - غیرت
overacting - fake - فیلم بازی کردن
geek - جلف - جواد
nerd - نرد - خرخون - خوره
weird - ناراحت - خسته - عجیب
awkward - ضایع - نافرم
creepy - چندش ناک - داغون
in your dreams - no way - عمرا
needs way more money - خدا تومن پولشه
what's up with politics? - سیاست چی می گه؟
hang out - صفا کردن - یه دوری زدن
bastard - بی شرف
** it's damn(bloody) right - خداییش درسته دیگه
what the hell - چه غلطا - جل الحالق
No worries - take it easy- settle down - بی خیال
I hear you - دارمت - قبوله
give me a break - ولم کن بابا - بی خیال شو
crap - مزخرف
take the crap out of me - برق از سر کسی پروندن- مثل سگ ترسیدن
jerk - عوضی
loser - بی عرضه - بد بخت
stance - موضع
sphere - ساحت
peripheral - حاشیه - جوانب
fallacy - generalization - مغالطه
territorial totality - تمامیت ارضی
essence - marrow - اصالت
interpretation - قرائت
perception - intuition - شهود
on my nerves - روی اعصاب منه
blow away - عقل از سر پروندن- به باد(فنا) دادن
pathetic - مذبوحانه - مقبوحانه - بیچاره
dirty - nasty - رکیک - خراب
pervert - منحرف
to bitch- غر زدن
salute you- hail - چاکرم - کوچیکتم
good for you - خوش به حالت
wellplayed- good job - دمت گرم
Lord have mercy - خدا رحم کنه
God forbid - خدا نکنه
shoot!- وای! - بیچاره شدم
blast- خبر بترکون
asshole- کوندریده
blaze- blast- kick ass - ترکوندن
smart ass - هفت خط
dumbass - احمق - آی کیو
blunder - goof - سوتی
heckle - scrutinize - گیر دادن
embarrassed - شرمنده - آبرو رفته
humiliate - تحقیرکردن - سر کار گذاشتن
flatter - patronize - لوس کردن - پاچه خاری
compromise - مصلحت اندیشی - مصالحه
manipulate - مصادره به مطلوب کردن - قبضه کردن
complement - تعریف کردن از کسی
hit on her - تیکه انداختن
notion - مقوله - قضیه
nice call - ایول تصمیم
stroke - ضربه - شوک ناگهانی
hilarious - مضحک - خنده
(take the) momentum - تا داغه چسبوندن - طلبه شدن
literally - رسما
technically - در واقع
actually - راستشو بخوای
gross - حال به هم زن
bullshit - دری وری
lame - بی معنی
impressive - تأثیرگذار - کاردرست
impression - تقلید صدا
stuff - چیز
it's freaking (cold) - لامذهب (عجب) سرده
provocative - تحریک کننده - جیغ
take over - زور گفتن - کل خوابوندن
at one point - یکهو
get away with it - یه کاریش بکن - ردیف کردن
face it - قبول کن - کنار آمدن
recap - جمع بندی
it sucks - !گند زده - تو روحش
cute - adorable - خوشگل - مامان
fob (fresh out of boat) - جواد
whatever - هرچی - خوب حالا
lost - گیج
smack down - تلافی کردن
sweeping the nation - کف ملت رو بریدن - شور دادن به مردم
in your face - بخواب بابا
drag - بیخود - مسخره
naughty - بلا- شیطون
comeback - حاضرجوابی
chill (out) - حال کردن
bust out - گند زدن
thick skull - کله یه پوک
to be a ten - بیست - یک
to be a buzz - می چسبه
apple of one's eye - نور چشم
speak of devil - حلال زاده
ultimate - آخرش
to see red - خون جلو چشم کسی رو گرفتن
stuffed my face - تا خرخره خوردن
pot belly - شکمبه!
bulky - گنده بک
home boy - بچه محل
chicken out - کم آوردن - جا زدن
chick - داف
a shoulder to cry - سنگ صبور
his light is on, but no one is inside - مخش تاب داره
give someone a cold shoulder - تحویل نگرفتن
look the other way - خودت رو به کوچه علی چپ زدن
you look fishy - مشکوک میزنی
cut my leg and call me shorty - تو گفتی و منم باور کردم - خر خودتی
wipe that smile off your face - نیشت رو ببند
penny dropped - دوزاری افتاد؟
go to the extreme - شورشو در آوردن
tit for tat - این به اون در
with pants down - red handed - مچ گرفتن
I will eat my hat - اسممو عوض میکنم
quick witted - حاضر جواب
loaded - well off - خر پول
off the records - بین خودمون باشه
walk over ya - سوسکت میکنم
excuse my French - گلاب به روتون
party pooper - pain in the neck - مزاحم - رو اعصاب
on edge - دلهره دار
in stitches - کف زمین از خنده
hit it off - مثل کفترای عاشق
have a soft spot for - حال دادن به
at each other's throats - به هم پریدن
get a life - برو حال کن
be in hot water - پوستش کندست
on a roll - رو غلتک - کارش گرفته
you can say that again - جانا سخن از زبان ما میگویی
you're telling me - خودم میدونم
hit the nail on the head - تهشو در آورده
pool his leg - اذیت کردن
prank on him - have him on - سر کار گذاشتن
take some doing - یه خورده کار داره
slip your mind - از ذهنت پرید
get the hang of it - غلق چیزی رو پیدا کردن
just like that - سه سوته
break the ice - جو رو شکستن - یخو آب کردن
leave him cold - cut no ice - ککشم نگزیده
take your time - راحت باش - عجله نکن
touch base - قراری بزاریم
sit on the fence - بی غرض بودن
cut corners - پیچوندن آخر چیزی
skip - پیچوندن
pull strings - پارتی داشتن و از بالا حال دادن
turn a blind eye - بی خیال شدن و حال دادن - چشمپوشی کردن

...

* از لحاظ معنایی فرق دارن ولی از لحاظ ارزشی دقیقا معادل هستند.
** دقت کنید به فعل swear که با دو معنای متفاوت فحش دادن و قسم خوردن می آید. این دو ترجمه هم به نظر من این گونه بی ارتباط نیستند، غیراز تناسب کاربردی.
*** چون در فارسی ما می گیم مسئله رو بیار در شرایط و زمین صحبت کنیم. انگار اینها می گن مسئله رو بیار در فضا و ساحت خودش صحبت کن.

Wednesday, June 30, 2010

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت: کی " مسقطی این " همه شیرین سخنان
تا کی از "سروریت جنگ حذر خواهد گشت"؟
"بنده گی با من و رحمی به همه صلح دلان؟"
این همه آزادی کانادایی برای من، حاصلش چیزی نیست جز اعتیاد خر به تی تاپ

Monday, June 28, 2010

پرتغال

اجناس کدهای متفاوتی دارند. برای خرید پرتغال کدش را باید بدانی
پرتغال فرق دارد

Monday, June 21, 2010

برای بازجویم

چه بخواهیم قبول کنیم چه نه، رابطه بازجو و متهم از جنسی دیگر است. گفتنش راحت نیست. عوام فکر می کنند این رابطه به علت بد بودن بازجو و خوب بودن متهم و تحت فشار بودن او، یا برعکس یک رابطه غیر انسانی و نامطلوب است. من فکر می کنم چنین نیست. گاها این رابطه، بسته به شعور دو طرف، و احیانا اسمش را بگذارید آزادگی، می تواند بسیار معنوی و عمیق و پدرانه باشد
مثل رابطه خضر و موسی، اصلا مثل حق و بنده
نه چون عنصر زور یا فشار روانی موجود است. اینها بهانه هایی هستند برای بازی. اینها قوانین بازی هستند که دو طرف آن بازجو و متهم اند. آنچه که آن دو را مختارانه به این بازی متعالی یا تعالی دهنده می کشاند، گناه است و نیاز به گذر. انقلابی درونی. برآشوفتن از خود پست تر در فرصتی که نشانه وار برایت مهیا شده است و مومن ات ساخته
حقیقتا ایمان! چه فرقی نیست میان آن از گزند طوفان اقیانوس رها شده و معجزه خاموش تکه الواری بی نشان را دیده، و
آنکه از حوادث روزگار محقرانه به بند بازجویی خشک و از همه جا بی خبر رسیده است. حال زیبایی و پیچیده گی قضیه در تحلیل بازجوست. اینکه او چرا خود را درگیر این نقش می کند، خود حکایتی جالب تر دارد. البت اگر هم ناخواسته باشد در کنه ماجرا فرقی ندارد زیرا به قول کسی که یادم نمی آید، در کمین هر ناآگاهی یک آگاهی خفته است. این جمله ثقیلی است. بعید می دانم کسی آن را آن طور که شاید بخواند

Friday, June 18, 2010

کسی می گفت: پس چرا اکثر بی خدایان در زندگی انسانهای موفقی هستند؟ آیا قبول نداری که از طرف شماها در مورد بی اخلاقی و پوچی و بی معنایی زندگی آنها اغراق شده است؟
گفتم: برای من آنچه اهمیت دارد، این است که بی خدایان در خواب ریچارد داوکینز را می بینند و من ماجرای لیلی و مجنون را. باقی مهم نیست
می دانستم که چرت می گویم! ولی واقعا اگر خوب نگاه کنی موفقیت برای انسان مدرن تنها در روز و کارش تعریف شده است. من ادعا دارم اصلا که آن قسمت مهم تر است. زیرا کمبودهای ما، رویاهای ما و رضایت قلبی ما در آن نهفته است

Thursday, June 10, 2010

مکن به چشم حقارت نگاه بر من مست
که آبروی مسلمان "به می، هدر" نرود
من گدا هوس سرو قامتی دارم
که دست در کمرش " به مختصر" نرود

عادت به خرداد پر حادثه

عجب این که دریافتیم گاهی که گرگ مجذوب تصویر ماه است افتاده بر زلال چشمه، یک سنگریزه، یک کاه می تواند این مغالطه را بر هم زند، ماه را فراری دهد و گرگ را نشان کند چنان که هست. رای ما سنگریزه ای بود که پرتاب شد بر زلال ساکت چشمه ای

این خاصیبت رای و صندوق است، گاه می سازد در خرداد و گاه رسوا می کند، باز در خرداد

Monday, June 7, 2010

بیار باده که دوشم سروش عالم غیب
خبر" داد که عامست " نار غیرت" او"

Sunday, June 6, 2010

Friday, June 4, 2010

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را/کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

الآن ساعت پنج و بیست و چهار دقیقه صبح که اخبار مرقد امام و سالروز وفات آیت الله خمینی رو دیدم، بدون اینکه اونجا باشم فهمیدم که همه چی نقشه بوده. خندیدم
و یاد اولین چیزی که افتادم این بود: و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین
خدا همه ما رو قرین رحمت کنه

پا نوشت: " ... او خود را (علي) خليفه نخست بعد از پيامبر (امام خميني) ناميد، در حالي كه خليفه اول "ابوبكر" بود نه "علي"! برخي مي گويند اشتباهات مكرر ایشان در نماز جمعه ديروز، ناشي از بروز بيماري آلزايمر است. شايد بايد در مورد آلزايمر ايشان جدي تر تأمل كنيم، زيرا آقاي خامنه اي از يك سو آيت الله خميني را با "پيامبر" تشبيه مي كرد تا "قباي علوي" خود را با باقيمانده پارچه آن بدوزد، و همزمان فراموش كرد لحظاتي قبل سپاهيان تحت امر او با هلهله و سوت و كف، اجازه ندادند نوه كسي كه به پيامبر تشبيهش كرده سخن بگويد. شبيه واقعه اي كه در كربلا اتفاق افتاد و سپاهيان عمرسعد و ابن زياد با دستور عمرسعد هلهله كردند و مانع شدند نوه پيامبر سخنراني كند تا صداي حسين بن علي(ع) به مردم كوفه نرسد
مي گويند تاريخ دو بار تكرار مي شود، يك بار تراژدي و بار ديگر كمدي!..." ه
پیش از اینکه به غرب پا بگذارم، خیال می کردم این غربی ها همش در حال فحش دادن آن هم به شکل "اف" دار به هم هستند. امروز در جایی خواندم یکی از همین ها به جوانهای نسل امروز با لحنی کنایه آمیز می گفت: این ها که می بینی جامعه و نسل جدید "اوه خدای من" هستند. خیلی جا خوردم! راست می گوید! نمی دانم این حرفم چقدر شرک است یا کفر اما یادم افتاد گاهی فکر می کردم: ای کاش تنها به همان لعنتی ها و فحش های خواهر و مادر خودشان چنگ می انداختند و خدای من را، خدای ما را نمی آلودند
Oh My God = اوه خدای من

Thursday, June 3, 2010

مصاحبه کیارستمی


مصاحبه کیارستمی با صدای آمریکا حول فیلم جدیدش " کپی برابر اصل" حاوی نکات بسیار جالبی بود، که بالاخره امروز با خوندن این مقاله در سایت مردمک با عنوان "دامن ما و معراج کیارستمی " که او را نقد کرده بود، وسوسه ام کرد تا متن آن را اینجا بنویسم

کیارستمی در پاسخ به سوالی که پرسیده بود : آیا در این کارت نوعی بدبینی به رابطه، که نمونه اش در زندگی خودت به خاطر طلاق اتفاق افتاد، دیده میشه؟
میگه : من اسمش رو واقع بینی میذارم. چرا که تا به اینجا رسیده کار من که بدانم که هیچ چیزی در مورد زن ها نمیدانم. و هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمیده! راه حال نهایی به نظر من، در این است که تو دوست بداری بدون اینکه بفهمی. چیزی که مشکل امروز بین زن و مرد هست،عدم تفاهم بین زن و مرد هست، برای اینکه دنیای مشترکی نیست و دنیای کاملا متفاوتی داریم. شاید علت در اختلافات هورمونی باشه، شاید در مسولیت های اجتمایی. همون طور که میدونی، علایق مردها بیش از اندازه به شغلشونه
خانم مصاحبه کننده ناگهان میپرسه که "خوب زن ها هم همین طور!"
کیارستمی میگه: نه، در انها استثناست. قاعده نیست. اگه دلشون نخواد کار کنن، با افتخار میگن ما یه مدتی میخوایم پامون رو بزاریم سینه دیوار، و زنانگی کنیم! و نمیخوایم کار کنیم. در حالی که مرد وابستگیش به کار مثل نفس کشیدنه، اختیاری نیست. حقوقی برای مردی که بخواد کار نکنه در جهان در نظر گرفته نشده! ولی کار برای زن اختیاریه و این زیباست. و هیچ نوع نگرش عصبی، شرقی یا منفی راجه به زن ندارم. زن حتا برای کار مرد هم انگیزه است. با تو قبول میکنم یا توافق میکنم اگه فکر بکنی که آقایون هم مثل خانوما احساساتشون لطیفه و قابلیت عشق ورزیدن دارن

خانم مصاحبه کننده میپرسه که " زن نقش فیلم برای من در دو جا عجیب بود. یکی اینکه اسم نداشت کاراکتر این زن. دیگه اینکه در جایی خانم پیری بهش میگه که همین قدر خوشحال باش که شوهر داری، بالاخره! این جمله برای من عجیب بود!" س
کیارستمی جواب میده: این جمله برای هر خانومی میتونه عجیب باشه، به خصوص وقتی خودش شوهر داشته باشه
ازدواج برای خانومها امری حیاتی هست. حالا اگه میخوان خانم ها دشمنمون هم بشن اشکالی نداره، دیگه آخر کارمون هست
من این جمله رو با یه خانم روانکاو فرانسوی چک کردم، و به من گفت که هر جمله ای رو میخوای عوض کنی، ان رو عوض نکن
...
ادامه گفتگو در مورد مسایل جزیی دیگه فیلم بود مثل موضع سیاسی او یا اینکه چرا بازیگر های مرد فیلمهایش مثل خودش انقد یخ هستند؟

تنها در مورد نقد نویسنده منتقد این را بگویم از همه بامزه تر به نظرم آنجایی بود که نوشته

ما زنان به چه زبانی باید بگوییم اگر نخواهیم مرد از دامانمان به معراج برود؟ و اگر نخواهیم که نتیجه کار خوب آن‌ها از ما نشئت بگیرد چه باید کنیم؟! س

لینکهای اول و دوم متعلق به این مصاحبه و مصاحبه با جولیت بینوش هست



Wednesday, June 2, 2010

به یاد خرداد خون و فتح - برای شهدای آرمان استقلال و آزادی

******
"گفتم: "ز خانه مان، یارم روانه است
"گفت ام که " اجنبی! ظالم زمانه است
"!گفت ام: " کجاست گنج؟ بر داد ما رسید
"!گفتم که "هیس! دزد، صاحب خزانه است
اعدام می کند تا گریه ای کنم
اما چه خنده دار، قتل جوانه است
اشکی نمی چکم، خشمی نمی وزم
آتش نمی خورم، خاکم که خانه است
خوابت نمی برد ای کودتاچی ام؟
لالایی ات مگر، رنج ترانه است؟
دستان خسته اش، پینه نبسته است
قدری درنگ کن، جانم بهانه است
سرب خدایگان، ممد نبودی و
بر قلب بندگان، تک تک نشانه است
خرداد فتح را، در بند کی کند؟
فتنه نفس زنان؟ این خود نشانه است

Friday, May 28, 2010


تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما.... نه:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من – این دوستان پاک -

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ - پیوند دست ها -

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز - یادت اگر باشد -

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم ...

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من مرغ صبح بودم - مست و ترانه گو –

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم.

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق ها

غمگین گداختیم.

جز یاد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم.

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته، ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود، تا بگویمت:

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلب های پاک

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو دور...!

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور،

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟

Thursday, May 27, 2010

این روزها که میگذرد شادم. ه
این روزها که میگذرد، شادم که میگذرد این روزها. ه
شادم که میگذرد....ه

Thursday, May 20, 2010

کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد؟


کمتر پیش می آید تا از کسی نوشته باشم. یک دوست خوب مثلا. اما گاه دلت می گیرد مثل الآن. و چون خود او نمی خواند، می نویسم چون احساس ادای دین می کنم. البته از دوستان قدیمی تر و عزیز تری می شایست که پیش از او می نوشتم؛ اما حسم را اکنون که به ینگه ی دنیا رفت و حال که نزدیکی را از دست داده ام، نمی خواهم فراموش کنم. این است که این سطور از پیش می آید‎
من از احسان خوشم می آمد و می آید. احسان بیش از خودش، یک تفکر است. تفکری که نه صرفا جذاب و پاسخگوی بسیاری از مشکلات زندگی است، نه فقط پشت هر پیچ صعبش ساحل آرامش و جنگل انبوه و سبز انتخاب است، که این تفکر خود از جنس تجربه است و عمل. از جنس امتحان است و مسیر. مگر ممکن است بصیرت زیبایی سفر را داشته باشی و از آن رو برگردان شوی؟ مگر ممکن است که با احسان همراه باشی و حتا لذت نبری؟ اگرچه خود از حیث زمینی بودن، تو را در لحظه انتخاب به دست شعورت وا می نهد، اما یاری اش را و احسانش را نه

قصد ندارم در برزخ مدح بنی آدم بیافتم، ولی من با تمام اصرار درون غمناک غربت زده ام، در این مدت کم آشنایی مان، احسان را ناقض این شعر حافظ دیدم که
ياري اندر کس نمي‌بينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

حقا که برای اولین بار در زندگی به شادی کسی رشک ورزیدم. و مستی اش که همیشه همراه سکوت کودکانه و لبخندی از سر رضایت بود گهگداری وسوسه ام می کرد. آن سان که موسی در شگفت آمد از خضر و مریدش شد. البته کتمان نمی کنم که شاید در وصف ما وقع زیاده روی کرده باشم
حافظ اسرار الهي کس نمي‌داند خموش

اما آنچه که می دانم این است که انسانها هدیه هایی هستند که دانسته یا نادانسته برایت پیامهایی می اورند. و او برای من پیامی جالب آورد که بدین وسیله از روح آفرینش و خود او تقدیر می نمایم! پیام باز نگری و دگر اندیشی اخلاقی. هرچه که اسمش را بشود گذاشت
می گویم "باز"، چون هنگامی که خوب می نگرم من همچون او را پیش از این نیز در زندگی دیده ام. وقتی من مسافری خرد بودم و مرادم پدربزرگ تازه مرحومم (خدایش بیامرزاد ) عارفی آفتاب راه چشیده و درد مغیلان کشیده بود
پدر بزرگ (هم چون احسان) به معنای ساده گریزان از استمساک به آداب تهی زمانه بود. فحش و نقد و ناسزا را از آنکه سزاوارش بود دریغ نمی کرد، و در این ظرافت هم در ابراز لطف، بین عرب و عجم، چشم سفید و بادومی و هم شهری تبعیض نمی گزارد
اما آنچه که در هر دو مشهود و عریان بود, اتفاقا, اصول اخلاقی عمیق حاصل وقت شناسی و موقعیت شناسی و درک و نرمش بی انتهایشان بود. نظمی خصوصی، عهدی الستی، که برای مدعیان گوش فلک کر کرده اخلاق خرد کننده بود. هرچند, بسیار کسانی که از همین روی, او را چون سنگی پایدار برای برداشتن بارهایشان بار می کردند، او در مقابل نامردان زمانه، اما از سنگ بی هیاهوتر خود را زیر بار تعهد له می نمود، اما اصولش را فراموش نه
این فضیلتی است که من، باید بیشتر به آن فکر کنم هنگامی که در این سر دنیا با رندی زبانم را هنگام گفتن ناسزایی می لغزانم، یا از نگاه معناداری می پرهیزم و با خود فکر می کنم که مادر اخلاق را به عقد خود در آورده ام! هه

احسان جان! یادت گرامی! به امید دیداری نزدیک




Friday, May 14, 2010

گزارشگر: می دونی 13 آبان یادآور کدوم یک از حوادث انقلابه؟
بچه جنوبی:حادثه شهدا

کات! نه عزیزم! بگو سالگرد تسخیر انقلابی لانه جاسوسی آمریکا

گزارشگر: می دونی 13 آبان یادآور کدوم یک از حوادث انقلابه؟
!بچه جنوبی: جاسوسی ِ حضرت ِ انقلاب



Thursday, May 13, 2010

سه قطره اشک


پسر اصولگرایی در شهر کوچک زیبایی در ایران کنونی زندگی می کرد. او پسر عاقلی بود و با هم سن و سالهایش فرق داشت. مثلا کتاب می خواند و سیاست را دوست داشت، اما از این دومی خوب نمی دانست! درست است که شهر کوچک بود و زیبا، ولی مردم اش هنوز دل بزرگی داشتند. از آب و هوای شهر هم اگر بپرسید چنگی به دل نمی زد. از بس که شرجی بود یا بارانی. دیگر همه چیز عادی بود. مقصودم همان چیزی است که در شهرهای دیگر هست به مقیاس کوچکتر، در این شهر هم پیدا می شد

پسر خیلی زود خسته و سردرد می شد از گشتن در اینترنت. اینترنتی که مدت کمی بود بی سر وصدا و چون مسافری ناشناس در این شهر کوچک پا گذاشته بود. پسر اما نمی دانست چه چیز او را صبح علی الطلوع دوباره به کافه آن طرف شهر می کشد تا دوباره سری بزند به آن تک وبلاگهای که خود با پرسه زدن در کوچه های دراز دنیای مجازی آنها را کشف کرده بود. این مفهوم او را تا عمق جان شگفت زده کرده بود. این که قدم در خیابانها و میدانهای دنیایی عجیب گذارده بود که از جاده به ساری دراز تر، و در عین حال از راه میانبر به امامزاده حسن(ع) که از توی جنگل می گذشت پر رمز و راز تر بود

البته هنوز در شهر بچه های زیادی بودند که این زنگ در گوششان صدا نکرده بود و پسر می دانست حسی دارد مشابه حس نیوتن وقتی درد سیب را چشید. برای همین هم وقتی سردرد می شد بیشتر، از طاقت خود رنجور بود و آرزو می کرد زودتر فردا شود و قبل از رفتن به سر دکان دایی رضا برای ساعتی خود را سرگرم کند تا بلکه فراموش کند

دایی رضا دایی او نبود. سالها پیش مهمان شهر کوچک شده بود و دیگر اینجا سکنی گزیده بود. پیرمرد کرد مهربانی بود که گهگداری که پدر برای خرج داروها به پول احتیاج داشت، آنها را کمک می کرد. و در عوض پسر نیر تابستانها از صبح و باقی سال از بعد مدرسه نزد او کار می کرد. دوستی پدر و دایی به دوران جنگ باز می گشت. پدر یادگارهایی از جنگ را با خود حمل می کرد. و پسر و مردم محله به او احترام زیادی می گداشتند. تا اینکه پسر به سن شک رسید و سرعت رویدادهای شهر به ظاهر افزایش یافت

پائیز رسید و رفت. زمستان آمد و پا پس کشید. با رسیدن بهار صحبت از انتخاباتی جدید بود. انتخاباتی که به قول اهالی، حتی فضای شهر کوچکشان را تحت الشعاع قرار داده بود. کم کم با بلند شدن بوی سبزی و سیاست، اینترنت و هر چیز دیگر عادی می شد. تنها چیزی که گاهی ذهن او را درگیر می کرد لحظاتی بود که اتفاقی به صفحات فیلتر شده بر می خورد. اینکه مگر اینجا چه بوده است؟ پیش خود می گفت او که تا دیروز به این وبلاگ مراجعه می کرده! درست است که سر انتخابات و کاندیداها کل کل های زیادی با صاحب وبلاگ داشت و نظرات مخالفش را به همراه سندهای موثقی از کیهان و فارس و رجانیوز برای آنها پست می کرد. درست است که اصلا صاحب وبلاگ را نمی شناخت و دلش ذره ای برای او نمی سوخت. اما بی آنکه بداند وابسته اش شده بود. نگرانش رفته بود. و گمان می کرد او هم نگرانش است. پیش از این، هر چه که بود از این چاه بی خبری بهتر بود

بگذریم! انتخابات آمد و رفت و سال به پایان رسید و همه خوشحال بودند. جز پدر و دایی رضا که هر دو وضعشان روز به روز بد تر می شد. پدر را سکوتی ناراضی فرا گرفته بود. و پسر که حالا دیگر چند تار مویی بالای لبش سبز شده بود، آن را می دید و نمی فهمید. سال نو که آمد دایی رضا به رحمت خدا رفت. پسر شوکه شد. سر قبرش شلوغ بود ولی او از شلوغی متنفر بود. این شد که شبها به گورستان می رفت. شب اولی که به دیدارش رفت بدون هیچ دلیلی قطره اشکی از چشم چپش آویزان شد و او آن را نگریست. انگار که موجود جانداری باشد، قطره اشک خود را تکان داد. تاب داد و تاب داد تا اینکه ولو شد. از گونه اش سر خورد و از کنار لبش بی تفاوت گذشت و از روی صورتش پرش جانانه ای کرد و به روی پیرهنی افتاد که دایی رضا به او هدیه داده بود. پسر خیلی تعجب کرده بود. آنقدر که حتی فکر کرد ترسیده است. سریع فرار کرد و به خانه برگشت. فردایش که به گورستان رفت هرچه زور زد این اتفاق تکرار نشد و پسرک کم کم داشت فراموش اش می کرد

شیرین دختر دایی رضا پیش از آنکه پسر بتواند پیشنهادی به او بکند به خواستگارش پاسخ مثبت داد. پسر مبهوت نزد پدر بغض کرد. پدر دیگر کلامی سخن نگفت و در این غم پیر شد. شب عروسی شیرین محله، تلخ ترین و بی گمان ناب ترین تجربه زندگی پسر از عشق بود. آن لحظه ای که سیل اشکانش را در طویله آزاد کرده بود و سوزش گلویش با یادآوری آخرین نگاه شیرین به چشمانش امانش را برید و دیگر هیچ وقت خوب نشد. نمی دانست چرا؛ اما ترجیح می داد به خوردن یونجه ها بپردازد و فراموش کند انسان بوده. حیف

فرزاد را مدت مدیدی بود می شناخت. از همان روزهای نخست مسافر منحوس اینترنت. او را هرگز ندیده بود و به وبلاگش سر می زد. برایش مهم بود که با او مخالفت کند اگر از سیاست سخن گوید و ازش یاد بگیرد اگر از عشق و زندگی دم می زند. مهربانی سعه صدرش او را یاد دایی رضا می انداخت. سالها گذشت و فهمید که او هم کرد است. با هم دوست شده بودند اگرچه در آرائشان اختلافات جدی داشتند. واقعیت این بود که فرزاد بعد از قضیه شیرین خیلی کمکش کرد تا به خودش بیاید. حتی تلاش زیادی کرد تا به پسر بفهماند که باید زندگی را از سر گیرد و به سلامت پدرش فکر کند و خود را با آنچه هست سرگرم کند. فرزاد برای او بود که نوشت

.....( اگر از من بپرسی زندگی چیزی جز انتخابهای بسیار نیست. انتخابهایی که هر چه پیش می روی و تجربه می اندوزی، راه انتخاب کردن را بهتر یاد میگیری.

گرامی! یادت باشد که بهترین سیاست دنیا صداقت با افراد است. کافی ست که صادق باشیم و کمی با فکر تر از گذشته گام برداریم، تا ببینیم که انتخابهایمان چقدر بامعناتر و دقیق تر خواهند شد.

هرچند که رابطه مان مثل رابطه ی اول پر از غنا و آرزو و احساسی متعالی نمیشود اما شاید تداعی کننده ی روزهای خوش زندگیمان باشد. زمان و راستی همراه با چاشنی تدبر راهی ست که به فرجام می انجامد.

میدانم که احتمال گریستن ات بسیار است و روحت آزرده است وخسته ، اما صبوری کن دوست گرامی ام ! ).....

چندی گذشت. فرزاد را به خاطر فعال و کرد بودن دستگیر کردند و اعدام! پسر دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود. دایی رضا و شیرین و فرزاد را از دست داده بود. به امام زاده گریخت. مدتها بود کسی آنجا پا نگذاشته بود. دیگر جوانی بی تجربه نبود. چشمانش را بست و دعا می کرد برای آمرزش روح دایی و فرزاد که بار دیگر اشک از چشمانش جاری شد. بر لبانش خنده ای نقش بست و برای سومین بار در زندگی اش گریست. این بار آرام، بی وقفه ولی بی انتها

پسرک دیگر آن پسرک اصولگرای ابتدایی نبود. اینترنت و دنیای مجازی، عشق و درد حوادث او را بی آنکه خود بداند نرم کرده بود. و او بی خبر در تساهل و تسامحی جانانه گرفتار شده بود که هیچ مقصد بخصوصی نداشت. البته نه اینکه او دچار دگرگونی افکار شده باشد. نه خیر! حتی او بیشتر پافشاری می کرد بر مواضعی که خود از صحت برخی شان خبری نداشت. اما سراشیبی تاریخ مگر رسم دیگری جز این دارد؟ مهم این است که هنگام سقوط چشمانت را ناخودآگاه نبندی تا اگر بادی که با شدت هرچه تمام به صورتت می خورد، قطرات اشکت را سرریز می کند خوب آنها را تماشا کنی! و هر که این حظ را نشناسد، او این لذت را برده بود و خوب بلد بود


Wednesday, May 12, 2010

مسعود بهنود یا محسن سازگارا؟
مساله این است
وی در پاسخ به این ابراز نگرانی که عملکرد برخی مسئولان رفته رفته زمین را شور کرده و از حاصلخیری می اندازد، با اشاره به اينكه خود او كشاورز بوده، خاطر نشان كرد زمين هاي شور را هم با تلاش مي توان به زمين هاي حاصل خيز تبديل كرد

Monday, May 10, 2010

مگر اسرائیل فرزند نامشروع زنای سرمایه داری و کمونیسم در جنگ دوم نیست؟

Wednesday, May 5, 2010

چه کسی را گول میزنی؟

چگونه حضرت یونس که یک انسان عادی بود توسط اسید معدهُ ماهی هضم نشد؟

امام باقر (ع) فرمودند:

در آن میان که امیر المومنین در مسجد کوفه بر منبر بود، اژدهایی از طرف یکی از درهای مسجد روی آورد؛ مردم آهنگ کشتنش را کردند. امیر المومنین کسی را فرستاد تا دست نگهدارند. مردم از کشتنش خودداری کردند و او سینه کشان می رفت تا پای منبر رسید. برخاست و روی دمش ایستاد و به امیر المومنین سلام کرد. حضرت فرمود: تو کیستی؟ گفت: من عمروبن عثمان خلیفه شما بر طایفه جن هستم. پدرم به من سفارش کرد، خدمت شما بیایم و رای شما را بدست اورم. اکنون نزد شما آمدم تا چه دستور فرمایی.


گاهی با ریشه بودن سخت است
؛
گاهی می شکند یک درخت در هجوم بنیان کن طوفان ها و باقی می ماند؛
؛
آنها که هرزه علفی بی بن را مانند
؛
بعد از طوفان [اما] ، با کمری شکسته، ریشه در خاک داشتن
؛
شکوهی دارد؛
؛
به وسعت تمام علفزارهای سرسبز و هرز

هدیه ای از طرف دوستم پیمان

Tuesday, May 4, 2010

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، میجان جانانا٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
.
چقدر در جنگل میخوابی به خاطر مردم؟ خسته نشوی ای جان جانانم، با توام، میرزا کوچک خان
.
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
.
خدا میداند که از ترس دشمن خواب نمیتوانم، دل آویزان و نگرانم، با توام، میرزا کوچک خان
.
چِر ِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
.
چرا زودتر نمیآیی؟ تندتر نمیآیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشتهای، با توام میرزا کوچک خان
.
بيا ای روح روان، تیريشا قربان، بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
.
بیا ای روح و روانم، قربان ریشت، آن چشمان روشن را روی هم نگذار، با توام میرزا کوچک خان
.
اَمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی فرمان، کُنيم اَمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
.
ما بچههای رشت، به فرمان تو ایم، جانمان را به پایت قربان میکنیم، با توام میرزا کوچک خان
.
...
بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ای ی ی ی
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
یاد ایامی..... یاد ایامی

Friday, April 30, 2010

فراموش نکن "تعالی" جوهر است و "آزادی" عرض به آن. س
سعدیـا با یـار عشق آسـان بــود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت

Thursday, April 29, 2010

یک کلام از بودریار

بودریار در کتاب "مبادله ی نمادین و مرگ" چنین شرح می دهد : « امر واقعی از طریق بازتولید از یک وسیله به وسیله ی دیگر تبخیر می شود، تمثیل مرگ می شود؛ اما از نابودی خویش نیرو نیز کسب می کند و به امر واقعی به خاطر خودش ( به فتیشیزم ابژه ی گمشده که دیگر ابژه ی بازنمایی نیست، بلکه وجد انکار و انهدام آئینی خویش است) یعنی به "واقعیت مفرط" تبدیل می شود. » س

Tuesday, April 27, 2010

سیزیف

تو همچون موسیقی
مثل رویا
مثل زمان
مثل آرامشی
!هرگز نمی توانم با تو در آمیزم
حریصانه به خود میفشرمت
می بوسمت_________________
می بوسمت___________________
اما چرا هنوز هزاران فرسخ
هزاران سراب فاصله
بین دست های تشنه ی من و
شیرینی چشمهای مشکی توست؟

گناه

من و تو
از هم که جدا شدیم
زیبایی
تنها ماند

Monday, April 26, 2010

مذکر بهتر است یا مونث؟

اگر مردها اصلاح نکنند بیشتر به مرد بودن خود شبیه اند؛
اگر زن ها اصلاح نکنند باز هم بیشتر به مردها شبیه اند؛
آیا بهتر نبود ای خداوند حکیم! که زن ها نیز از همان اول مرد بودند؟

Thursday, April 22, 2010


اولین تولدم در حالی که اسطوره ام از دنیا رفته. عشقم رو ندارم، و من دیگه انگیزه ای برای زندگی ندارم. واقعا بیست و شش سالگی سال نحسی است. سال مردانگی اجباری؟ بازگشت بحران میانسالی پیش از آنکه بیاد، لا اقل


About Elly - Soundtrack.mp3


Wednesday, April 21, 2010

هوای گریه

نه چشم دل به سویی... نه باده در سبویی... که تر کنم گلویی... به یاد آشنا من

Tuesday, April 20, 2010

نصف بیشتر جمعیت دنیا پس از یک دعوای خانوادگی به دنیا آمده اند

Sunday, April 18, 2010


از دست بوس میل به پابوس کرده ام"

"خاکم به سر! ترقی معکوس کرده ام


سیمایت ندیده به خوابم، غم غیر می خورم
الله الله! چه بد تعبیر کابوس کرده ام

Tuesday, April 13, 2010


اگر دلم نشدی پایبند طره او

کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی

و گر به سران فتنه مرا هوسی است"

"سر سبز به از سرخی صد زبان بودی

Wednesday, April 7, 2010

چو "تیغ کمان لیلی می کشد" همه را
احدی ز تیر مجنون" امان نخواهد ماند"
چه جای شکر و "ملامت" ز" بوسه" و "لعن" است
چو بر "زمینه خوبان ضمان" نخواهد ماند

Tuesday, April 6, 2010

تا که چند کامی بدهد، از ما بهتران ما
ثبت است بر پیاله ساقی لبان ما

Wednesday, March 31, 2010

نامه یی به خودنویس

م ف سخن
با سپاس از یادآوری و نکته بینیت.عزیز جان! سالیان درازی دست به قلم میبردیم و از فرط خجالت، [؟] پاره میکردیم؛ اما از زمانیکه دوستان بنویسمان دستشان از قلم کوتاه شد، و به تیر غیب مهره سر سپرده ... و ... گرفتار شدند شرم را از نهان خانه دل اخراج نمودیم و مگسی در فنجان و تعادل از دست داده رقصیدیم و میرقصیم؛ به یاد می آورم که چند باری که دوستان واژه اصیل فارسی لوتی را، با طا عربی مینوشتند، همان لوطی مطربی، تلاش نمودیم که به دوستان یادآوری کنیم که اختلاف هست بین لوتی فارسی با لوطی عربی. غافل از این که دراین دنیای کوچک مجازی یک مشکل کوچک غیرمجازی هم مزید بر علت شده مشکل نرم افزاری برای ما تازه نویسان. به همین خاطر هست که برخی "فین گلیشی" می نویسند که در این وادی از ضمه جان، فتحه خان و زیرو زبرخان، خبری نیست.س

Saturday, March 27, 2010

تست ترانسلیتراتیون فارسی! یوهو! کار میکنه! اینجا

Thursday, March 25, 2010

صبح است ساقیا قدحی پر "شرنگ" کن،
"جور زمان شتاب" ندارد "درنگ" کن
در تنگنای "نخوتم" از "حیرت" رقیب...
یا رب مباد! یا رب مباد, آنکه گدا "پخته تر" شود

Tuesday, March 23, 2010

کلامی از معلم بزرگ دکتر شريعتي
اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

Thursday, March 11, 2010

Friday, March 5, 2010

Daniel: Madi! I am sorry.
Madi: You already said that.

Wednesday, March 3, 2010

خمینی ای امام ، خمینی ای امام

ای مجاهد ای مظهر شرف

ای گذشته ز جان در ره هدف

چون تو عزم صف دشمنان کنی

ترک سر ، ترک تن ، ترک جان کنی


Thursday, February 25, 2010

مرد بی شکوه

و مرد بی شکوه؛
نیمه شب به خانه می رسد
و زن؛ که عشق مرده ایست
میان گور زندگی تباه می شود
و کودکان میان گور و گاهواره راه میروند
و من میان گور و گاهواره راه میروم
و نقطه ها سیاه میشوند
بهشت را که گفته ای همین نبود؟
دهان من چرا پر از عسل نمیشود؟

تقدیم به آنکه آرام بود؛ آرام رفت؛

Monday, February 22, 2010


Life is brief;
..
fall in love, maidens;
..
before the crimson bloom,
..
fades from your lips.
..
before the tides of passion,
..
cool within you.
..

Friday, January 29, 2010

پندی از حافظ

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ
عشق بازان این چنین مستحق هجرانند

Tuesday, January 19, 2010

...
فکری به سرش زد، چطور است داستان خودش را بنویسد؟ داستان مردی که میخواهد داستانی را تمام کند اما نمیداند چه بنویسد. سوال این بود: این حلقه تا کجا باید ادامه پیدا میکرد؟
...
ادامه دارد

Sunday, January 17, 2010

اساسا عمده مدتي كه 147 نفر از متهمين آشوب‌هاي 18 تير در كهريزك به سر مي‌بردند اينجانب در مرخصي بودم و اين مرخصي به لحاظ اينكه مربوط به ايام دفاع از رساله دكتري است از 5 ماه قبل تنظيم و تاريخ دفاع از سوي دانشگاه اعلام شده بود لذا با توجه به اينكه اينجانب در شش ماه قبل از اين تاريخ به لحاظ ضرورت كاري و زماني از مرخصي براي هيچ موضوعي استفاده نكرده بودم اين چند روز در محل كار نبوده و در مرخصي به سر مي‌بردم لذا انتساب مطالب مورد اشاره برخي رسانه‌ها به فردي كه در ايام مذكور در مرخصي بوده اشتباهي است كه از روي غرض ورزي طراحي مي‌گردد

Thursday, January 14, 2010

زندگي برگشت
زندگيم برگشت

Monday, January 11, 2010