Art of the Day
Thursday, July 22, 2010
Tuesday, July 20, 2010
Friday, July 16, 2010
Monday, July 12, 2010
صنعت تیراندازی
Friday, July 9, 2010
Friday, July 2, 2010
لغتنامه هوشمند
context - فضا - جو
intimidation - جو دادن
frustrated - شاکی
it's sick - awesome- swell - wicked - خفن - خدا - باحال
check (it) out - حالشو ببر - (اینو) داشته باش
yo - bro - حاجی
folks- buddies - رفقا
bunch of folks - اراذل
kind of -sort of - یه جورایی - انگاری
bottom line is- نهایتش اینه که
* sexist - بی ناموس
overprotection - غیرت
overacting - fake - فیلم بازی کردن
geek - جلف - جواد
nerd - نرد - خرخون - خوره
weird - ناراحت - خسته - عجیب
awkward - ضایع - نافرم
creepy - چندش ناک - داغون
in your dreams - no way - عمرا
needs way more money - خدا تومن پولشه
what's up with politics? - سیاست چی می گه؟
hang out - صفا کردن - یه دوری زدن
bastard - بی شرف
** it's damn(bloody) right - خداییش درسته دیگه
asshole- کوندریده
skip - پیچوندن
Thursday, July 1, 2010
Wednesday, June 30, 2010
Monday, June 28, 2010
Wednesday, June 23, 2010
Monday, June 21, 2010
برای بازجویم
Friday, June 18, 2010
Sunday, June 13, 2010
Thursday, June 10, 2010
عادت به خرداد پر حادثه
این خاصیبت رای و صندوق است، گاه می سازد در خرداد و گاه رسوا می کند، باز در خرداد
Sunday, June 6, 2010
Friday, June 4, 2010
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را/کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
Thursday, June 3, 2010
مصاحبه کیارستمی
Wednesday, June 2, 2010
به یاد خرداد خون و فتح - برای شهدای آرمان استقلال و آزادی
Friday, May 28, 2010
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم!
اما.... نه:
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من – این دوستان پاک -
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ - پیوند دست ها -
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
یک بار نیز - یادت اگر باشد -
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه، وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم ...
تنها نگاه بود و تبسم، میان ما
ما پاک زیستیم!
ای سرکشیده از صدف سال های پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو، آفتاب بودی
بخشنده، پاک، گرم
من مرغ صبح بودم - مست و ترانه گو –
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم.
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله بلند شفق ها
غمگین گداختیم.
جز یاد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم.
ای سرکشیده از صدف سال های پیش
ای بازگشته، ای به خطا رفته!
با من بگو حکایت خود، تا بگویمت:
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلب های پاک
وان رازهای مهر که بین من و تو بود
ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور...!
با آتش نهفته به دل های بی گناه
تا جاودان صبور،
ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت؟
ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت؟
Thursday, May 27, 2010
Thursday, May 20, 2010
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد؟
Sunday, May 16, 2010
Friday, May 14, 2010
Thursday, May 13, 2010
سه قطره اشک
.....( اگر از من بپرسی زندگی چیزی جز انتخابهای بسیار نیست. انتخابهایی که هر چه پیش می روی و تجربه می اندوزی، راه انتخاب کردن را بهتر یاد میگیری.
گرامی! یادت باشد که بهترین سیاست دنیا صداقت با افراد است. کافی ست که صادق باشیم و کمی با فکر تر از گذشته گام برداریم، تا ببینیم که انتخابهایمان چقدر بامعناتر و دقیق تر خواهند شد.
هرچند که رابطه مان مثل رابطه ی اول پر از غنا و آرزو و احساسی متعالی نمیشود اما شاید تداعی کننده ی روزهای خوش زندگیمان باشد. زمان و راستی همراه با چاشنی تدبر راهی ست که به فرجام می انجامد.
میدانم که احتمال گریستن ات بسیار است و روحت آزرده است وخسته ، اما صبوری کن دوست گرامی ام ! ).....
چندی گذشت. فرزاد را به خاطر فعال و کرد بودن دستگیر کردند و اعدام! پسر دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود. دایی رضا و شیرین و فرزاد را از دست داده بود. به امام زاده گریخت. مدتها بود کسی آنجا پا نگذاشته بود. دیگر جوانی بی تجربه نبود. چشمانش را بست و دعا می کرد برای آمرزش روح دایی و فرزاد که بار دیگر اشک از چشمانش جاری شد. بر لبانش خنده ای نقش بست و برای سومین بار در زندگی اش گریست. این بار آرام، بی وقفه ولی بی انتها
پسرک دیگر آن پسرک اصولگرای ابتدایی نبود. اینترنت و دنیای مجازی، عشق و درد حوادث او را بی آنکه خود بداند نرم کرده بود. و او بی خبر در تساهل و تسامحی جانانه گرفتار شده بود که هیچ مقصد بخصوصی نداشت. البته نه اینکه او دچار دگرگونی افکار شده باشد. نه خیر! حتی او بیشتر پافشاری می کرد بر مواضعی که خود از صحت برخی شان خبری نداشت. اما سراشیبی تاریخ مگر رسم دیگری جز این دارد؟ مهم این است که هنگام سقوط چشمانت را ناخودآگاه نبندی تا اگر بادی که با شدت هرچه تمام به صورتت می خورد، قطرات اشکت را سرریز می کند خوب آنها را تماشا کنی! و هر که این حظ را نشناسد، او این لذت را برده بود و خوب بلد بود
Wednesday, May 12, 2010
Wednesday, May 5, 2010
امام باقر (ع) فرمودند:
در آن میان که امیر المومنین در مسجد کوفه بر منبر بود، اژدهایی از طرف یکی از درهای مسجد روی آورد؛ مردم آهنگ کشتنش را کردند. امیر المومنین کسی را فرستاد تا دست نگهدارند. مردم از کشتنش خودداری کردند و او سینه کشان می رفت تا پای منبر رسید. برخاست و روی دمش ایستاد و به امیر المومنین سلام کرد. حضرت فرمود: تو کیستی؟ گفت: من عمروبن عثمان خلیفه شما بر طایفه جن هستم. پدرم به من سفارش کرد، خدمت شما بیایم و رای شما را بدست اورم. اکنون نزد شما آمدم تا چه دستور فرمایی.
Tuesday, May 4, 2010
Thursday, April 29, 2010
یک کلام از بودریار
Tuesday, April 27, 2010
Monday, April 26, 2010
مذکر بهتر است یا مونث؟
Thursday, April 22, 2010
Wednesday, April 21, 2010
Sunday, April 18, 2010
Tuesday, April 13, 2010
Wednesday, April 7, 2010
Wednesday, March 31, 2010
نامه یی به خودنویس
Saturday, March 27, 2010
Thursday, March 25, 2010
Tuesday, March 23, 2010
Thursday, March 11, 2010
Sunday, March 7, 2010
Friday, March 5, 2010
Wednesday, March 3, 2010
خمینی ای امام ، خمینی ای امام
ای مجاهد ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون تو عزم صف دشمنان کنی
ترک سر ، ترک تن ، ترک جان کنی
Thursday, February 25, 2010
مرد بی شکوه
نیمه شب به خانه می رسد
و زن؛ که عشق مرده ایست
میان گور زندگی تباه می شود
و کودکان میان گور و گاهواره راه میروند
و من میان گور و گاهواره راه میروم
و نقطه ها سیاه میشوند
بهشت را که گفته ای همین نبود؟
دهان من چرا پر از عسل نمیشود؟
تقدیم به آنکه آرام بود؛ آرام رفت؛




