اولین تولدم در حالی که اسطوره ام از دنیا رفته. عشقم رو ندارم، و من دیگه انگیزه ای برای زندگی ندارم. واقعا بیست و شش سالگی سال نحسی است. سال مردانگی اجباری؟ بازگشت بحران میانسالی پیش از آنکه بیاد، لا اقل
Art of the Day
Thursday, April 22, 2010
Wednesday, April 21, 2010
Sunday, April 18, 2010
Tuesday, April 13, 2010
Wednesday, April 7, 2010
Wednesday, March 31, 2010
نامه یی به خودنویس
Saturday, March 27, 2010
Thursday, March 25, 2010
Tuesday, March 23, 2010
Thursday, March 11, 2010
Sunday, March 7, 2010
Friday, March 5, 2010
Wednesday, March 3, 2010
خمینی ای امام ، خمینی ای امام
ای مجاهد ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون تو عزم صف دشمنان کنی
ترک سر ، ترک تن ، ترک جان کنی
Thursday, February 25, 2010
مرد بی شکوه
نیمه شب به خانه می رسد
و زن؛ که عشق مرده ایست
میان گور زندگی تباه می شود
و کودکان میان گور و گاهواره راه میروند
و من میان گور و گاهواره راه میروم
و نقطه ها سیاه میشوند
بهشت را که گفته ای همین نبود؟
دهان من چرا پر از عسل نمیشود؟
تقدیم به آنکه آرام بود؛ آرام رفت؛
Monday, February 22, 2010
Friday, January 29, 2010
Tuesday, January 19, 2010
Sunday, January 17, 2010
Thursday, January 14, 2010
Monday, January 11, 2010
Wednesday, January 6, 2010
Friday, December 18, 2009
بهانه
نه نازنین تو نیستی تو را بهانه کرده اند *** به جرم هتک حرمتت مرا نشانه کرده اند
مرا به جرم خستگی به جرم پر شکستگی*** مرا به جرم اعتراض برون ز لانه کرده اند
به جرم روح نرمشان به جرم فهم و درکشان*** زنان میهن مرا اسیر خانه کرده اند
جوان... ما بزرگ بود به هر نقاب و معجری*** تدبر نبرد را چه ناشیانه کرده اند
خیالشان فرو کشد ز خشمشان نبرد ما*** مگر ز یاد برده ایم چه با ترانه کرده اند
مگر ندای ما نبود که در گلو شکسته شد*** خیالشان تمام شد که جاودانه کرده اند
چقدر در زمان من اسیر پر ابهت است*** قفس پر از کبوتران چه احمقانه کرده اند
نه نازنین مخور تو غم نگشته از تو هیچ کم*** تو خوب من بهانه ای مرا نشانه کرده اند
Thursday, December 17, 2009
Saturday, December 12, 2009
معرفی یک هنرمند جوان
امروز اگر تو به عنوان هنرمند، موسیقی سنتی تا درست تر ایرانی را بر گزینی چالشی برای اثبات متفاوت بودن و اگر اجازه بدهید، جدی تر بودن نخواهید داشت، حداقل برای گوشهای اومانی موسیقی نشناسی چون من
اما این چالش در موسیقی مشابه سعید به وفور موجود است. و به زعم من او نشان داده كه تا همین جا بلد بوده است! میپرسید بلد بوده كه چه کار کند؟ نکته همین جاست او از این حد گذشته است كه بلد باشد بخواند یا حتا خوب بخواند، همین تر كه بلد باشد کلیپ یا آهنگی بسازد، و به بلد بودن برسد. او خود میداند و کار خویش را بلد است. ما هم کاریی جز نشستن دیدن آنچه كه او بلد است نداریم، و محکوم به لذت بردن. اگر مثل من نگاهی به آثار او بیندازید به نظر تجربه ای مشابه نسل جدید موسیقی بلد و کلیپ ساز خود دارد، اما آنچه كه او را متمایز میکند به اعتقاد من سبک است. او سبک خاص خود را دارد، كه میشود در آن از ترکیب جالب موسیقی، فیلم، انیماسیون،
Monday, December 7, 2009
Sunday, December 6, 2009
تشکر از مسوولان
من از مسوولان تشکر مي کنم. روزي به آنها گفتم از زماني که خودم را شناختم شما بلاهايي بر سر ما آورديد که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم
مهدي همت - فرزند شهيد همت
Saturday, December 5, 2009
Friday, December 4, 2009
Wednesday, December 2, 2009
Tuesday, November 24, 2009
این چیزها نون و آب جاوید نمیشد. منتقدان، طرفداران و اصحاب رسانه از او کتاب میخواستند و بس
حالا چه کار باید میکرد؟ باید به همه میگفت كه همه اتفاقاتی كه دو سال پیش روایت کرده بود، تنها یک بار اتفاق افتاده بودند و او حرفی تازه برای گفتن نداشت؟
سعید میگفت خواننده ها این چیزها سرشان نمیشود آنقدر وحشیانه به تو فشار میآورند، هر جا كه پنهان بشوی می آیند و پیدایت میکنند به رویت لبخند میزند و میگویند آقای سلیمانی چرا دیگر نمینویسید؟ من از مشتاقان رمان "سکس، شمبلیله و حقوق بشر" بودم. یا اینکه مذبوحانه کودک خردسال عینکی خود را كه جیش دارد نشان میدهند و میگویند او شبها خود ادراری میکند زیرا كه منتظر جلد دوم رمان شماست یا اینکه به هر حال اثر تازه ای بیرون دهید تا مارا از این وضع نجات دهید
اما وای به حالت اگر جمیع عوامل کتابت را در این بازی بازنده کند، دیگر امیدی نیست به تو و روشنفکری ات. دیگر حتا سگت هم به تو وفادار نیست. شاید یک سگ با نژاد روسی
سعید همیشه عقده روانی سحرانگیزی به سگ روسی زرد وفادار خود، ساشا، داشت كه هنگام حادثه ای خود را فدای صاحبش کرده بود. و جاوید کمابیش چنین احساسی به سعید
رادیو قدیمی خود را مثل هر شب روشن کرد. او همچنین اعتقادی مادروار به این رادیو عتیقه داشت، انگار میتوانست ردی از بی نظمی هدفدار در صحبتهای آن بیابد. شبها مینشست تماشایش میکرد
خاله زنک بازیهای رسانه ای آنرا. دقیقا مثل صحبت کردن مادربزرگ پیر بی سواد با در و همسایه هنگام شستن رخت یا در بحبوحه تدارک غذا برای ضیافت شبانه. یا حتا نق زنیهای زیبایی محور یک زن با خود و گوش دادن دزدکی فرزند کوچک بدون هیچ دلیلی به او
اعتقاد به نشانه ها داشت یا نه، حداقل بازی جذابی مینمود. طنز آمد، معنی اش چه بود؟
دشنام سپیده دم و فحش سحری
دانم ز چه رو میکنی بی پدری؟
یعنی كه دغل بود همی چرتکه عمر
کاینسان زنی سرشت و تو بی خبری
...
ادامه دارد
Friday, November 20, 2009
پیچ رادیو را که پیچاند، شخصی که خود را لیبرال معرفی می کرد، سه بار در جوانی مورد آزار جنسی واقع شده بود و مجری 2 بامداد شبکه رادیو فرهنگ جدید التأسیس جنبش سبز بود داشت داستان سر شب خود را به نقل از مجله پرونده می خواند
روز تولد ۱۹ سالگیاش، وقتی مهمانها رفتند، پدر و مادرش علاوه بر کادوهای قبلی یک بستهی کادوپیچیشدهی دیگر هم بهش دادند و از او خواستند یک روز که در خانه تنهاست آن را باز کند. فردای آن روز پدر و مادر بیرون رفتند و پسر در خانه تنها شد. با هیجان بسته را باز کرد. یک نوار وی اچ اس بود. زود آن را در ویدئو گذاشت و مشغول تماشا شد
تختی که میدید چقدر آشنا بود... چند ثانیه بعد بازیگران فیلم هم وارد شدند: پدر و مادر عریانش
مادر به طرف تخت رفت و دراز کشید. پدر سرش را جلوی دوربین آورد و گفت: «فرزندم تو اینگونه متولد شدی»؛ و به سمت تخت رفت
پسر مبهوت به تماشا نشست
...
خنده های هیستریک مجری اعصابش را به هم زد، داستان را ناتمام رها کرد و به آشپزخانه رفت. در یخچال را که باز کرد، چیزی نبود جز خوردنی هایی رقت انگیز تا رغبت بر انگیز. چند تکه سیر، پیاز صورتی رنگ، تکه های کاهوی پلاسیده به جا مانده از آخرین بار که فرزانه برایش سالاد سزار درست کرده بود، به گمانم یک ماه پیش، شاید 5 هفته. طبقه پایین عسلی شکرک زده با ظرفی که همیشه دستش را نوچ می کرد. آبلیمو و سرکه. در یخچال پر بود از کیسه های قرص که فقط دکترها و فرزانه از هویتشان باخبر بودند. تخم مرغدانی خالی. یک عدد هسته خرما که از سر بی حوصله گی به کف شیشه ای یخچال چسبیده بود. به اتاقش بازگشت. گرسنه بود، انگار کرد که در استخر پر از عسلی ولو شده است و روی تخت آشنایش افتاد
پیچ رادیو را باز پیچاند که آمد: اما نه چنین زار
...
ادامه دارد
Thursday, November 19, 2009
...
شرکت همیشه تجلی آرزوهای بر باد رفت نبود. گاه میشد كه جلسات آموزشی تکنیک های فروش بهتر كه توام با خودشناسی بود به کارمندان اراءه میشد كه استقبال چشمگیری داشت
خوی حیوانی آرش اما همیشه پس از این جلسات دچار مشکل اساسی میشد و با آن سازگار نبود
خانم ف. در جلسه آن روز مدرس بود. آرش دستی به نشانه استرس به پیشانی اش کشید. مثل همیشه موهایش را لمس کرد. کچل نبود اما کمی كه از جلوی سرش به راست و چپ حرکت میکرد عقب نشینی وحشتناکی در رستنگاه موهایش قبل لمس بود. از این موضوع هراس داشت یا نفرت نمیدانست؛ نمیدانم. نچ بلندی به نشانه اعتراض کشید. مدرس نگاهی تیز به او کرد و پای تخته رفت تا برای ده نفر موجود حرفهای اساسی بزند
آیا میدانید ۹۰ درصد پول جهان دست چه درصدی از مردمان هست؟ یکی گفت خوب ۹۰ درصد! نه! ۱۰%. و ۹۰ درصد باقی دنیا تنها ۱۰% پول را دارا هستند
جدولی را تصور کنید كه سمت راست آن کارمندی و خود اشتغالی است. و سمت چپ آن بیزنس و سرمایه گذاری. اگر این ۴ راه اصلی درامد را در نظر بگیرید سمت راست آن همان ۱۰ درصد پولدار هستند
آرش پیش خود فکر کرد خوب نقش شرکت این وسط چیست؟ خانم ف. گفت خوب نقش ما این وسط چیست؟ آرش پاسخ داد خوب! از آنجا كه همه اینجا خود اشتغال هستند پس ما به بدتر شدن این نسبت کمک میکنیم. خانم ف. حرفی نزد. نفس عمیقی کشید و سپس اشاره کرد كه ما در آمد را هم به سمت چاپ میاوریم پس در واقع پول را از سمت راست جابجا میکنیم. این جدول رابرت کوزاک هست. اگر مفهوم آنرا خوب بفهمید دیگر احتیاجی به اینکه اینجا بیایید نیست
سپس پرسید حالا بگویید كه چرا ده درصد مردم پول باقی را در دست دارند؟ چرا انها موفق تراند؟ کسی گفت چون انها دانش بیشتری دارند. استاد به شدت مخالفت کرد. چون انها متفاوت فکر میکنند. نحوه ی فکر کردن علت اصلی این امر است. پرسید آیا اینجا کسی هست كه دقیقا میداند چه میخواهد؟ سکوت مسخره ای ایجاد شد. آرش پیش خود فکر کرد یعنی اینجا کسی نیست كه بداند؟ او با خود قرار گذشته بود در این جلسات کمتر حرف بزند تا روحیات خودش را تزکیه دهد. استاد گفت: یعنی آیا کسی هست كه بداند دقیقا چه نوع زندگی را در ۲۰ سال آینده به دست خواهد آورد؟ اگر به زندگی آن ها نگاه کنید شاید باور نکنید اما همه انها میدانستند كه چه میخواستند. انها زندگیشان را به مثابه تحقیق علمی به سعی و خطا نسپرده بودند. انها آنچه كه پیش خواهد آمد را پیش بینی كه نه تدوین کرده بودند
آیا میانبری وجود دارد؟ بله! یک و تنها یک میانبر در زندگی است كه من به شما میگویم. همه گوشها تیز بود. اینکه هر چیزی را تنها یک بار امتحان کنید. امتحان كه نه. تنها یک بار به انجام برسانید
دو نوع روش بهره برداری موجود است. یک استفاده از وقت و انرژی دیگران. و دیگری استفاده از پول دیگران. شما در حال حاضر وقت و انرژی مرا گرفته اید پس در حال بهره برداری هستید بی آنکه بدانید در درجه ای از فیض به سر میبرید. این آن چیزی است كه شرکت به بهترین شکل در خدمت شما گزارده است. شما اینجا به همه اجازه میدهید كه از برکت وجود شما استفاده کنند. مثل من كه الان این حرفها را برای شما میزنم
آرش نگاهی به ساعتش کرد تا شاید از شر این همه افاده در برود
اما هر کسی اینجا نمیتواند با شما همکار شود. شما خود کسانی را كه مستحق همکاری هستند انتخاب میکنید. تنها یک بار این شانس را خواهید داشت البته
ما موکلان مان را به ۴ دست تقسیم میکنیم : داغ، گرم، ولرم، سرد. خانواده داغ هستند. دوستان گرم، کسانی كه هر روز میبینید اما نمیشناسید ولرم، و کسانی كه یک بار میبینید و نمیدانید كه دوباره میبینید سرد
سوال اساسی اینست كه آیا برای کسانی كه تنها یک بار میبینیدشان آیا باید از کاری كه میکنید صحبت کنید؟ مطمنا انها جا خواهند خورد و ممکن است زده شوند، آیا آگاهی به قیمت زدگی ارزش دارد؟
پاسخ خیر! حس آگاهی اجباری مذموم است. بنا بر این اگر امکان این وجود دارد كه رابطه ای برقرار شود سر صحبت را باز کنید و از کار حرف نزنید اگر هیچ چاره ای نیست او را نخواهید دید ایرادی ندارد كه شانس خود را بیازمایید
چه سوالاتی میتواند کمتر زدگی ایجاد کند و به عبارتی مؤثرتر هستند؟
آیا میخواهید این طور بازنشسته شوید؟ (هیچ کس نمیخواهد این طور بازنشسته شود!) من عجله دارم، اما اخیرا با شرکتی کار میکنم كه به مردم یاد میدهد چطور کمتر پول خارج کنند و چطور ذخیره کنند، قولی به همکاری نمیدهم اما اگر تمایل دارید كه در ملاقاتی دیگر بیشتر راجع به آن صحبت کنیم خوشحال خواهم شد ؟
مردم ۵ سوال اساسی بیشتر نمیپرسند، پس چه بهتر كه پاسخ درستی به انها پیدا کرد، البته نباید در استفاده همیشگی از یک لحن و یک جواب زیادروی کرد. هر کسی را باید آنطور كه دوست دارد قانع کرد. هیچ وقت دروغ نگویید. اگر به چیزی اعتقاد ندارید آن را نگویید. زیرا دروغ در نگاهتان پیداست
همیشه در گذاشتن قرار به انها انتخاب باز ندهید. سوال دو جوابی بهترین حالت است. آیا آخر هفته ها بهتر است یا میان هفته؟ آیا صبح بهتر است یا غروب؟ ساعت ۷:۱۵ دقیقه خوب است؟ دقت زمان پیشنهادی همیشه به ربع ساعت باشد
زیرا هم میفهمند كه سرتان شلوغ است. هم اینکه باید سر وقت حاضر شوند. آرش داشت متوجه میشد كه خود متولد همچین فریبی بوده است. اعتراف کرد در دلش كه شنیدن این چیزها لذت بخش نیست
هر کس را دوبار تماس بگیرید برای یادآوری و تایید اینکه حتما بیایند. بار اول شب قبل برای اینکه بداند كه باید سر وقت حتما باید منتظرتان باشد. دوم همان روز موعود تا آدرس دقیق را بدهید. دقت در آدرس بسیار سفارش شده است
این نمادی است برای ارزش کار خود. میگویند انها كه به دادن آدرس برای دعوت از مهمانان توجه کافی ندارند و خود را جای یک تازه وارد نمیگذارند، در ناخود آگاه خود اهمیتی به سلوک با انسانها نمیدهند
در هر رابطه آنی سه رکن اساسی موجود است، آنچه كه تو به آن فکر میکنی از مخاطب. آنچه كه مخاطب از تو فکر میکند. آنچه كه تو فکر میکنی كه مخاطب از تو تصور میکند. البته این چرخه میتواند تا بینهایت برود، اما این سه رکن کفایت میکند
آرش غرق سخنرانی خانم ف. یا خود او بود هیچ وقت یادش نمیماند. اما وقتی به خود آمد جلسه پایان یافته بود. صحبتهای پایانی بسیار ناراحت کننده بودند
هفته آینده اتفاق بزرگی در تورنتو میافتد، اریک لیدمان قرار است به اینجا بیاید یکی از سه صاحب شرکت، او در میان دفترهای متعدد کانادا ما را انتخاب کرده است زیرا كه ما پر تلاش ترین اداره شرکت در کل کانادا هستیم
پس یادتان نرود قدرمردی به شهر ما سفر خواهد کرد، به خاطر این كه ما مهم هستیم
این جملات همانقدر كه روحیه بخش بودند برای آرش، عذاب آور نیز بودند. چرا ؟ آیا باید این مرد از تبار نور را میدید تا اثبات کند كه زندگی دیگر ارزشی برایش ندارد؟ اما اگر نه، اعتقاد او به نشانه ها چه میشد؟
تنها یک جای خوشبختی بود روحش آزرده و زخم شده بود
...
ادامه دارد
...
صبح را با این امید شروع کرده بود كه امروز آخرین روز زندگی اش است. تا شب همه چیز عادی پیش می رفت كه رییس شرکت به او زنگ زد و خواست كه فرمی را برای او بفرستد. او هم نه گذاشت نه برداشت و اعلام آمادگی کرد كه امروز شخصا به شرکت بیاید. ساعت ۵ عصر دیگر بی طاقت شد بود، همه چیز را رها کرد و حرکت کرد. در راه به این فکر میکرد كه امروز حتا نتوانسته بود به رویای ساده همیشگی اخیرش فکر کند. عجیب بود تلاشش برای به دام انداختن خودش. مگر ممکن است کسی به جنگ خود آگاهی خود برود و به ناگاه از خود مچ گیری کند
در مترو كه نشسته بود با خود فکر میکرد. یاد حرف پیری افتاد كه تنها یک بار نظیرش را شنیده بود. اگر به آنچه كه میدانید فکر کنید می بینید كه هیچ نمیدانید. پس میفهمید كه بسیارند آنچه كه نمیدانید. میتوانید به آنچه كه میدانید نمیدانید فکر کنید ولی متوجه میشوید كه انها هم کسری از واقعیات موجود هستند عمده اصلی آنچه نمیدانید آن دست هستند كه نمیدانید كه نمیدانید. آن چیزهایی كه از دیده شما پنهان شده اند. و تمام تلاش شما این است كه حداقل به سمتی بیاورید شان كه میدانید نمیدانید
آن پیر سپس گفت: آیا راهی میشناسید كه دانایی تان را در آنچه كه نمیدانید چیست افزایش دهید؟ آیا این زندگی شما را دگرگون (تباه یا خوشبخت ) نمیکند؟ حال اگر من به شما بگویم كه میتوانم به شما آنچه را بیاموزم یا نشان دهم كه پشت ذهن شما و در قسمت تاریک دانایی شما باشد چقدر مستوجب پاداش یا عذابم؟ این سؤالات را جوابی هست؟ صلوات محمدی ختم کن
به این جملات فکر میکرد كه ناخودآگاه صدای ترمز مترو را در ایستگاه آخر شنید. ساعتی گذشته بود
...
ادامه دارد
Wednesday, November 18, 2009
زندگی جدیدی.. جاوید سلیمانی. پنجره را باز کرد. صدای کفتران و کلاغها در تلاطمی رقابت گون در هم آمیخته داخل اتاق شده و به گوش اش رسیدند. نمی دانست اسمش را چه بگذارد. اسم داستان جدیدش را. شاش و شهوت؟
Sunday, November 8, 2009
امروز تجربه عجیبی اتفاق افتاد. جسارت می کنم می گم که یکی از زیباترین تجربیات من در کانادا
قضیه این طور شد که من بعد از اینکه از یورک میلز تا کالج که کمتر از تجریش تا انقلاب نبود و پیاده اومدم و تلفنی با راحله حرف می زدم که نزدیک 2 ساعتی به گمونم طول کشید و خودش به اندازه کافی متفاوت و جالب بود و حالم دگرگون بود و دستام البته از کتف درد گرفته بود از بس گوشیو گرفته بودم؛ بعد از همه اینها اتفاقی به فستیوال فیلم کوتاهی رفتم که موضوعش یک منطقه با نام Region Park
فیلم اول راجبه حوونی سرطانی بود از این محله و شادی روحش که جالب و تأثیرگذار بود. فیلم دوم اما اصل حرف منه که بسیار جالب بود. در ابتدا خیال کردم که فیلم راجبه یه جوون معمولیه که ترس از معتاد شدنس برای خانواده اش هست و موضوع کلیشه ای انتخاب شده وضرباهنگ تأثیرگذار و فیلم برداری خصا فیلم کمی برای بار محتوایی فیلم زیاد بوده. بعد هرچی فیلم می گذشت و می دیدم که تموم نمیشه شکی در من انگیخته می شد که نکنه فیلم حرف بزرگتری داره می زنه که نادیده گرفتم. و رفته رفته دیدم که موضوع فیلم به نحوی چیزی فراتر از اون چیزیه که گرفتم و شاید به مفهوم تربیت نگاه بسیار ظریفی داره! انقد ظریف که
.....مبادا ترک بردارد شیشه نازک تنهایی من
فیلم رفته رفته طولانی شد و شد پر از نکات ریز که دیگه از حوزه ذهنت فراتر می رفت
نکاتی دیدنی و شنیدنی مثل اینکه در یک سکانس کوتاه در دیواری در همسایگی خوش دوقی نوشته بود خدا (زمانی) اینجا بود
و مادر جایی به فرزند یاغی اش می گوید که آن روز که خبر دستگیر شدنت را شنیدم دو هفته سیر خوابیدم چون می دانستم که دیگر بلایی سرت نمی آید و دیگر نگران اینکه کاری بکنی که دستگیر شوی نبودم! یا اینکه جایی مربی می گوید که ریجن پارک منطقه خوبی است زیرا هرچه بخواهی هست: اگر چیز بد بخواهی هست اگر چیز خوب هم بخواهی هست. و یا در انتها که خطاب به پدر و مادران گفت که نترسید از اینکه انتظارات بالایی از فرزندانتان داشته باشید البته همراه درک. و یادتان نرود که رسالت پسرنتان این است که شما را به چالش بکشد. البته اگر از ابتدا فریب نمی خوردم نکات بسیاری بود که الآن نگفتم. فوق العاده تر پرسش و پاسخ پس از فیلم بود که با حضور نابازیگران فیلم که اکنون آشنا می نمودند مثل پسر، مربی، مادر و دوست انجام شد و حس غریبی داشت که پس از فیلم نفسگیر فضای کلمات را برای خود آنها هم سخت کرده بود. آنها که بیش از همه به زندگی روزانه خود واقف بودند. انگار پرده ای افتاده بود و آنها با حیای شیرینی در دوگانگی لذت مشهور شدن و مورد توجه بودن در مقابل برهنگی و از دست رفتن حریم شخصی گیج می زدند. راستی که شیرین بود همه چیز
در انتها باز هم همه چیز بهتر شد و وقتی مصطفا نامی پسسر سیاه چرده به قول خودش سیزده ساله که دو سال از یازده سالگی اش می گذرد آمد و شعر (اشعار خودش را) خواند. از محله اش از مادر و از گل رز. حس اش، کلماتش قابل تحسین بود و تأثیر گذار. مرا یاد کسانی انداخت که مرا به آن گفنه ارسطو که سخنرانی را از هنرهای اصیل هفتگانه می خواند معتقد می کردند
شب عجیبی بود کتفم هنوز می افتد. فبه المراد
Friday, November 6, 2009
Mohajer
Tuesday, November 3, 2009
aramesh - dopahloo
سردار سعيد قاسمي سعي در آرام كردن فضاي سالن داشت و خطاب به حاميان موسوي گفت اين حركات شما تكراري شده و فايدهاي ندارد
ايشان همچنين در اين ديدار در تشري به برخي انقلابيون سابق نيز تأكيد كردند: جز يك عدهاي انقلابي فرسوده و پشيمان، بقيه آحاد ملت آمادهاند
- مقام معظم رهبری در دیدار امروز با جمعی از عرق فروشان خیابان لالهزار فرمودند: مشروبات الکلی غربی باعث فساد و انحراف جوانان ما میشود. ما باید از منابع داخلی خود مطابق موازین شرعی عمل کنیم. اگر قرار شود بین ودکا با شامپاین یکی را انتخاب کنیم باید عرق سگی را انتخاب کنیم.در پایان این دیدار تعدادی از اعضای انجمن اسلامی عرق خوران بازار با سر کشیدن گیلاسهایی از مشروبات الکلی در محضر ایشان مراتب وفاداری و تبعیت خود را از رهنمودهای مقام شامخ ولایت ابراز نمودند.مقام عظما هم به آنها فرمودند: طیب الله انفاسکم
ای کاش واقعیت ها را میشد مانند انشا ها به پایان رساند
آنها دیگر زندگی کردند
آنها دیگر با هم زندگی کردند
آنها دیگر با هم زیر یک سقف زندگی کردند
آنها دیگر با هم زیر یک سقف در خوشی و آرامش زندگی کردند
قربونت من همون اولی رو ترجیح میدم
Sunday, November 1, 2009
یا كه پیچک

وقتی كه یواشکی خواب به سراغ تو میاد/ برای داشتن چشمای تو خواهش میکنه
این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟/ این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟
وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو / خورشید از خواب پا میشه تنها واسه دیدن تو
وقتی كه چشمه حریصه واسه لمس تن تو/ یا كه پیچک آرزوشه بشه پیراهن تو
این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟/ این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟
وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز میکنه/ عشق تو حتا طبیعت رو هوسباز میکنه
وقتی تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو / چرخ گردون واسه تو گردش رو آغاز میکنه
این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟/ این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟
Friday, October 23, 2009
ژورنالیسم اخلاق گرا
يكي از محافظان مهدي كروبي براي متفرق كردن انبوه جمعيت معترض به صورت هوايي اقدام به تيراندازي نمود. اين امر در بين محافظان شخصيتهاي كشوري اقدامي شايسته محسوب نمي شود
Tuesday, October 20, 2009
Saturday, October 17, 2009
Friday, October 16, 2009
فتح ماه توسط مسلمانان
Wednesday, October 7, 2009
قدرت فسادآور
!می خواهیم برویم دستشویی
Tuesday, October 6, 2009
Wednesday, September 30, 2009
Saturday, September 26, 2009
Tuesday, September 22, 2009
Thursday, September 17, 2009
Professional League
Wednesday, September 16, 2009
Oh My God! My Darling!
When I'm Skeptical that you exist,
You know what I do?
I start gazing at the poor.
My Brain got seduced,
Her memory being re-borne
You know why?
I am not pro-abortion anymore!
"Who is the guy wearing the purple purse,
With a black lipstick on his lips?!"
She then grinned. I asked her in the party,
"Is it him who you really adore?"
"Come on; Give me a sweet kiss, Angel!
This is Earth, for Heaven's sake, Angel!"
"My wings are burning, just by the temptation,
I can't pretend I hate your lips", she mourned, "Help yourself!" Ooh, I replied "sure!"
Calm down! Come down!
This is not a story of Love,
Maybe Hatred, or a sinful son in the Holy Land,
"I asked does he forgive us, father?!" He said, "You, and even the Whore!"
"Fast! Fast! Or Slow down", he caressed me!
“Cut the vanity, with insanity”, embarrassed me!
“It was mine, The God’s wine!” everybody laughed at me!
My lips were shining! I cried and cried and swore.
…
And I had to stare again;
So I stared at the Poor.
Tuesday, September 15, 2009
خاطرات هاشمي - كره شمالي - سه شنبه 24 شهريور 1360
معاون ریاست جمهوری، از ایدئولوژی جوچه که انسان را به جای اقتصاد، محور قرارمیدهد و روی استقلال تکیه دارد، صحبت کرد و از جنگ افروزی آمریکا و کرهجنوبی ودادن آواکس و بمب اتمی به کره جنوبی و فشار روی تز وحدت دو کره کیم ایل سونگ وبرنامه هفت سالهاش گفت. تجاوز عراق به ما را ناروا گفتند.
من از دو نقطه مثبت جوچهکه از مارکسیست فاصله گرفته و به اسلام نزدیک میشود،ستایش کردم و تشابه سیاست آمریکا در خاورمیانه و کره را توضیح دادم و قرار شد با مسئولانهر بخش، وارد مذاکرات جزئیتر شویم.
ناهار را در محل اقامت، صرف کردیم. چهار بعدازظهر به محل زادگاه کیمایلسونگرفتیم. خانهای محقر در روستائی در اطراف پیونگ یانگ. سپس از تپه مجاور آن که محلمطالعه او بوده، دیدن کردیم. چند خبرنگار خارجی هم آنجا دیدیم.
به یک مزرعه نمونه رفتیم که هفتصدهکتار برنج کاری داشت و از تعمیرگاه و ماشینآلاتش دیدن کردیم. خانههای مسکونی کشاورزان را دیدیم. محقر و تمیز بود. یک باغ سیب رادیدیم و محصول خوشمزه پیوند سیب و گلابی را خوردیم. از مترو هم دیدن کردیم. ۳۲ کیلومترمترو دارند، صد متر زیر زمین است. با نبودن ماشین سواری و خلوتی و کیفیت خیابانها،احداث مترو برای ما سئوال انگیز بود. در جلسه مهمانی از کیمایلسونگ توضیح خواستم،معلوم شد شرایط جنگی ایجاب کرده، در حقیقت پناهگاه است و گفت خیلی از کارخانهها ومراکز مهمشان زیرزمین است.
سپس به کاخ کودک رفتیم. آنجا به بچهها فنون مختلف یاد میدهند. تعمیر رادیو ،عکاسی،تشریح، موسیقی، رقص، تزریقات، ... برنامه هنری برای ما ترتیب داده بودند. هنرشان قویبود، اما به خاطر دخترهای نیمه برهنه برای ما ناراحت کننده بود، عدهای از همراهان جلسه راترک کردند. من هم اعتراض کردم، آنها عذر خواستند
Sunday, September 13, 2009
در تنگ - ترجمه عبدالله توکل- رضا سید حسینی
ژروم خطاب به آلیسا :
- من هرگز از تو جدا نخواهم شد
کمی شانه ها را بالا انداخت. - مگر قدرت این را نداری که تنها بروی؟ هریک از ما باید یکه و تنها به خدا برسد
- اما تویی که راه را به من نشان می دهی
- چرا می خواهی جز مسیح راهنمای دیگری پیدا کنی؟ مگر خیال نمی کنی من و تو زمانی به هم نزدیکتریم که یکدیگر را فراموش کرده ایم و خدا را عبادت می کنیم؟
- تا ما را به هم برساند و آنچه من هر شب و هر روز از خدا می خواهم همین است
- مگر معنی به هم رسیدن در وجود خدا را نمی دانی؟
- از صمیم قلب می دانم. معنی آن این است که یکدیگر را در منتهای شیفتگی در معبود واحدی پیدا کنیم و به نظرم درست برای پیدا کردن تو است که من آن چیز را می پرستم که تو هم می پرستی
- پرستش تو هیچ پاک نیست
- زیاده بر این از من نخواه. اگر قرار باشد که من نتوانم ترا در آسمان پیدا کنم، مرده شور این آسمان را ببرند
...
حتی
اینجا همه خوبن
.
..
...
....
.....
......
.......
........
.........
..........
...........
حتی عوضیهاااااااااااااااااااا
Friday, September 11, 2009
تصادف
یکی از عربهای تشکل اسلامی دانشگهمون میگفت من مطمئنم شب قدر در ماه رمضان نیست!
گفتم پس کیه؟
گفت ۱۱ام ماه سپتامبر! منتها امسال با ۲۱ رمضان تصادفا مصادف شده.
Thursday, September 10, 2009
باورهام
Wednesday, September 9, 2009
Tuesday, September 8, 2009
من ایسم
۸۰% نژاد پرست
۲۳.۶۶۶% هوموفوبیا
۳۲% مردسالار
۲۴% خشونت طلب
۱۸% ضد طبیعت
۲۳% ضد روشنفکر
۱۳% اسلامو فوبیا
۲۸% سوسیالیست
۳۶% پاپیولیست
۴۴% آنارشیست
۶۶.۶۶% ایندیویجوالیست
۳۵% اولوشنیست
۴۱% مسلم
۲۳% اگزیستنسیلیست
۷۰% هرمنتیست
------------------------
= من
Tuesday, September 1, 2009
روزبه تمدن
Thursday, August 27, 2009
Tuesday, August 25, 2009
Monday, August 24, 2009
dalayi lama (safheye siahe zir ra ba mouse begirid ta be nagah haghighat namayan shavad)
بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شمابه هم سبقت گیرد
Vaveilaye Velayat
طبقه جدیدترین بیانات در نظریه ولایت فقیه توسط آیتالله مصباح یزدی، ولایت به امر امری ظاهری و مادی محسوب نمیشود که بتوان پس از تنفیذ رهبری یا اعلام مجلس خبرگان رهبری آن را پس گرفت. به گفتهٔ خبرنگار خبرگزاری ... در محل صندوق سیار، این گفته بدان معناست که دیگر از این پس حتا خدا هم حق پس گرفتن ولایت امر خویش, که به امامان و جانشینان ایشان در زمین اعطا کرده است, را ندارد.
خداستیزی
اولین کسی که به تشویش افکار عمومی دست زد خدا بود! او در ادامه ۱۲۴۰۰۰ بار بر این کار مداومت نمود.
همچنین در پروندهٔ او چندین مورد خسارت به اموال عمومی و اقدام به بر اندزی حکومت و آسیب رسانی به امینت ملی و تحریک توسط عوامل بیگانه دیده میشود.
Friday, August 21, 2009
برای شنیدن آهنگ زیبای زد بازی " کوچه خیلی خوبه، خونه خیلی دوره" اینجا را انگول کنید
مرداد ماه قطعه ای از بهشت؛ درود بر شرفت مرد
از دروازه زندان اوين وارد ميشويم، ماموران ميگويند لطفا سر خود را روي پشتي صندلي جلو قرار دهيد! نميدانم ميخواهند راه را نشناسم يا زندانبان را! در مقابل بند 209 متوقف ميشويم، برايم چشمبندي ميآورند تا چشم از هر چه غير اوست ببندم. جز يار نبينم و مهياي ديدار دلدار شوم، به اتاقكي كوچك راهنمايي شده و يك دست لباس آبي زندان به من ميدهند. بايد رخت شهرت و لباس تفاخر از تن بيرون كني، اينجا ميقات است، آنگاه كه يكي يكي جامه از تن به در ميكنم خود را در ميقات ميبينيم، ميخواهم تلبيه گويم، لبيك، لبيك، اللهم لبيك، در دل با خداي خود زمزمه ميكنم. آيا لياقت ديدارش را دارم؟ بر خود نهيب ميزنم، اگر نداشتي دعوت نميشدي، او كريم است و مهماننواز
دو انگشتري دارم كه از خود جدا نميكنم، يكي عقيق است و بر آن شرفالشمس حك شده است و در زير نگين آن تربت سيدالشهدا و غبار داخل ضريح عليابن موسيالرضا و حرز جوادالائمه (عليهمالسلام) قرار دادهام و به روايت امام صادق (عليهالسلام) يكي از نشانههاي چهارگانه مومن است (التختم باليمين) و ديگري حديد است با اذكار خاص خود كه دل را در برابر دشمنان و ظالمان قوي ميدارد، به ياد دارم در ميقات كه بايد تمام زينتها را از خود دور كرد، عالم رباني حضرت آيتالله سيدمهدي موسويبجنوردي، اين دو را مصداق زينت ندانستند و با انگشتري محرم شدم، اما در اين ميقات انگشتريم را نيز از من گرفتند. گويا يار ميخواهد همه دلبستگي و وابستگيها را از من بگيرد، وقتي براي اولينبار از انگشتريهاي خويش جدا ميشوم. با خود ميگويم تو به نزد حضرت دوست ميروي و او بهترين حافظ است چه نيازي به اينها داري؟ (فالله خير حافظا و هوارحم الراحمين) و با خشنودي آنها را تسليم زندانبان مينمايم. در مسجد شجره هنگام احرام براي تشخيص زمان ساعت به دست دارم، اما در ميقات اوين ساعت را نيز از تو ميگيرند. در خلوت يار زمان معنا ندارد، آنگاه كه با دلدار عشقبازي ميكني، زمان و مكان از يادت ميرود، نميداني ساعتها چگونه ميگذرند و درازي شب مطلوب است؟
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه گنه حديث ما بود دراز
يا آن عاشق بيدل كه ميگويد
شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
از زندانبان خواستم قلم و كاغذم را همراه داشته باشم، اما، آن را نيز دريغ كردند، اگر در عرفات از معرفت يار مينوشتم، در مشعر شعر شعور دلدار ميسرودم، در مزدلفه حلقه زلف نگار ميكشيدم و در مناي عشق قلم را به قربانگاه يار ميدواندم، امروز ميخواهم به خلوت يار بروم، قلم نيز بيگانه است. اينجا نرد عشق ميبازند و تاس عشق مياندازند، نه جاي قرطاس است؟
مثنوي عشق را بر قلب عاشق حك ميكنند و مركب عشق خون دل عشاق است، لوح و قلم و دوات بيرون نه
فادخلي في عبادي
دگر هيچ به همراه ندارم، دست خالي اما با دلي پراميد به ميهماني كريم ميروم. زشت است در ميهماني كريم با خود زاد و توشه بردن
وفدت بغير زاد عليالكريم
منالحسنات و القلب السليم
وحمل الزاد اقبح كل شيئي
اذا كان و فود عليالكريم
باز چشمبند را بسته و زندانبان دستت را ميگيرد و از هزار توي پر پيچوخم بند عبورت ميدهد، آري هرچند چشم از غير يار بستهاي، اما راه، پر پيچوخم و فرازونشيب است، اگر خوب بنگري ميخواهد بگويد راهنمايي لازم است تا دستت را بگيرد! اين هاديان راه، ائمه هدي (ع)اند، پس دستت را به دست آنان بسپار تا به ديدار دلدار وخلوتگه يار درآيي
سلول انفرادي 129 خلوت من است. پاي در حرم يار مينهم و درب آهنين، ارتباط مرا با اغيار قطع ميكند. سلولي به عرض كمتر از 2 متر، درازي كمتر از 3 متر و بلنداي نزديك به 4 متر با دربي فولادين و جدار سيماني حصن حصين تست، نه نقشي بر ديوار و نه قاب عكسي كه تو را به خود مشغول دارد، نه زيوري، نه زخرفي، نه صدايي، نه همسخني، نه همدلي، يك لحظه از تمام دنيا منقطع ميشوي و ديگر نميانديشي جز به يار، هيچ نداري جز دلدار و هيچ نخواهي جز ديدار
با خود ميگويي: چقدر تنهايم، يار درگوشات نجوا ميكند: فاني قريب (من كه نزديكم)، اين لحظه ديدار است و يار به تمام قامت در برابرت جلوه ميكند، او را حس ميكني، چه نزديك است، مثل رگ گردن، نه، نزديكتر است، در دل جاي ميگيرد، با تپش دل ميتپد و تو را ميخواند :انيفي قلوب منكسره
هميشه جايگاه اعتكاف خويش در مسجد جامع را قطعهاي از بهشت ميدانستم، اما نه، سلول انفرادي چيز ديگري است، اينجا قطعهاي از بهشت است، چه خداي زيبايي، چه جمالي، چه دلبري داشتيم و از او غافل بوديم، اشك امانم نميدهد، نميدانم اشك شوق ديدار است يا حسرت عمر بر بادرفته؟
تازه خدايم را يافتهام، او را در آغوش ميكشم، نه، اوست كه مرا در آغوش گرفته است، من كه لياقت ندارم، عبد گنهكارم، مرا با يار چه كار؟ او رحيم است و غفور است و ودود
كافي است دل از اغيار بشويي تا خانه دلدار شود و چشم از غير بپوشي تا لايق ديدار شود، او خود به سراغت خواهد آمد. اين آغاز عشقبازي و گفتوگويي عشاق است، آنگاه كه «قدقامت الصلاه» ميگويي، قامت يار در برابر تست، آنگاه كه در نماز دست نياز به درگاه بينياز دراز ميكني، خود را عين نياز و يار را ذات بينياز ميبيني
پس در برابر عظمتش تعظيم كرده و به ركوع ميروي، در سجده عشق با او سخن ميگويي، يقين داري ميشنود و اجابت ميكند (ادعوني استجب لكم)، قرآن صاعد را به دست ميگيري، زمزمه عاشقانهات را به گوش يار ميگويي و حس ميكني كه ميشنود و ميبيند، تلاوت قرآن را آغاز ميكني در خلوت سلول انفرادي صداي يار در گوشات طنينانداز ميشود، او با صدايي آشنا با تو سخن ميگويد «فاستقم كما امرت» استقامت كن آنچنان كه امر شده است
14/5/88 مهدی خزعلی
Thursday, August 20, 2009
دین شناسی و اسلام شناسی

Saoshyant
تئوری ِتئوری توطئه این جور مواقع حرفهای جالبی می زند
می گوید که اینها شاید آش چربتری برایمان پخته اند و خبر نداریم! می ترسم از روزی که مردم دنیا 80 درصدی به احمدی نژاد رأی بدهند که بیاید دنیا را مدیریت کند! و بعد به ... خوردن بیافتند
به توان ايکس
Monday, August 17, 2009
Sunday, August 16, 2009
مهدی سحرخیز
آن موقع
Friday, August 14, 2009
"veels geluk met jou verjaarsdag"
اوج نفرت
یکه دیگه کامنت داده بود: مسعود ده نمکی







